شمارهٔ ۱۱۴
دم زد لبی از شکوه، نیش نام نهادندخون شد دلی از غصه، میش نام نهادند
صد تیغ جفا بر سر و تن دید، بهر بندیکناله بر آورد، نیش نام نهادند
در قعر خم از چوب جفا بسکه قفا خوردخون شد دل انگور، میش نام نهادند
گویند می و جام گرفت از کی و جم نامکی بود و کجا بود و کیش نام نهادند
لبریز شد از باده و، کف کرد و فرو ریختسر جوش می از خم، که قیش نام نهادند
عکسی ز رخ شاهد ما در عرب افتادسعدی و ثریا و قیش نام نهادند
یک قصه ز حال دل دیوانه ما بودآن قیس، که مجنون حیش نام نهادند