گنج

شمارهٔ ۱۸۵

۵ بیت
نبیند روی لیلی کس در این دارچو مجنون بوسه باید زد بدیوار
نخورده ساغری از دست ساقیکه رفت از دوش و از سر دلق و دستار
بیکدستان زمستان رفتم از دستنبرده ره بسوی کوی خمار
شدم کافر بیک افسانه عشقکه گفتند از بتان چین و فرخار
دل اندر بستر بیماری افتادچو کرد اندیشه آن چشم بیمار