گنج

شمارهٔ ۹۷

۱۲ بیت
کس نیست که از لعل تو دشنام شنیده استوز حسرت آن لب، لب خود را نگزیده است
رخ سرخ و لبت سبز و کبود است و بگور استآن روی که بوئیده و آن لب که مکیده است
آن لعل ز گفتار بگو بهر چه رفته استو آن رنگ ز رخسار بگو از چه پریده است
می خورده و ساغر زده و عربده کردهبیخود شده وز خانه ببازار دویده است
صد بار بدو گفته ام از صحبت نا اهلپرهیز کن، اما چه کنم خود نشنیده است
این خانه به تاراج شد این خیمه بیغماچون خانه خدا سفره چنین عام کشیده است
این میوه خورد آنکه چنین رخنه نموده استاین گنج برد آنکه چنین نقب بریده است
شیرین شده آن غوره که دیروز ترش بودفرداش بچینند که امروز رسیده است
یکروز ببینی که گریبان تو گیرداین خون که بدامان من از دیده چکیده است
یکروز بپرسی که بپای تو خلد بازاین خار که در چشم من از مژه خلیده است
غیر از دل مجروح حبیبت که در آنشهرزآمیزش اغیار ز کوی تو رسیده است
صیدی دگر از قید کمند تو نجسته استمرغی دگر از دام هوایت نپریده است