شمارهٔ ۵۲
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیستور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دستبازو چه کنی رنجه، کمان خم شدنی نیست
دانی که چه مقصود بود بیخردان را؟بیمایه بزرگی که بعالم شدنی نیست
اندیشه مکن نظم جهان را که در این کارمن کرده ام اندیشه، منظم شدنی نیست
با صید هوا لوت منه نفس دغا راکاین کلب عقور است معلم شدنی نیست
جز کزره تسلیم اگرت ملک سلیمانافتد بکف، ایخواجه مسلم شدنی نیست
باطل مکن این عمر خدا داده بتشویشدر حسرت کاری که فراهم شدنی نیست
صبر است علاج دل خود کام که با داغدارو شود آن زخم که مرهم شدنی نیست
راز دل و دین حرمت عشق است و ازین رازبا شیخ مگوئید که محرم شدنی نیست
با خوی دد و دیو بزفتی و ستبریزینسان که تناور شده آدم شدنی نیست