گنج

غزلیّات

شمارهٔ ۱به سر انگشت نما زاهد انگشت نما راشمارهٔ ۲پیش دلسوزان درآر آن شمع بزم‌افروز راشمارهٔ ۳چون پریشان می‌کند آن زلف عنبربیز راشمارهٔ ۴ساقیا! خیز و بیار آن آب رنگ آمیز راشمارهٔ ۵پیش تو عرضه می کنم حال تباه خویش راشمارهٔ ۶خبرت هست که از خویش خبر نیست مراشمارهٔ ۷روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مراشمارهٔ ۸نمی کنی نظری بیدلان غمگین راشمارهٔ ۹زلفی که چو دود است بر آتش وطن او راشمارهٔ ۱۰هر آن کس که دیده ست آن خاک پاشمارهٔ ۱۱ای جبینت ماه و رویت آفتابشمارهٔ ۱۲حدیث عشق میسّر کجا شود به کتابتشمارهٔ ۱۳چو گل بگشاد لب را در ملاحتشمارهٔ ۱۴بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوختشمارهٔ ۱۵دل که از من گشت ناپیدا کجاست؟شمارهٔ ۱۶این چه شمع است که در مجلس مستان برپاستشمارهٔ ۱۷هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد استشمارهٔ ۱۸یاقوت شکربار ترا لذّت قند استشمارهٔ ۱۹عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر استشمارهٔ ۲۰سر معشوق بر بالین ناز استشمارهٔ ۲۱دلم متاب که هجران سینه تاب بس استشمارهٔ ۲۲می گزی لب را که طعم لعل خندانت خوش استشمارهٔ ۲۳خطّ تو که در عین خرد عین جمال استشمارهٔ ۲۴گهی با ما خوش و گه سرگران استشمارهٔ ۲۵آن چه شمع است که از چهره برافروخته استشمارهٔ ۲۶شب رو خونی که از چشمم به دور افتاده استشمارهٔ ۲۷ای از می عشق تو دلم مستشمارهٔ ۲۸پایم مبند از آنکه سرم زیر دست تستشمارهٔ ۲۹کجا گوهر وصلش آرم به دستشمارهٔ ۳۰چو سلطان فلک را بار بشکستشمارهٔ ۳۱من سر زلفش نمی دادم ز دستشمارهٔ ۳۲برادران و عزیزان! نگار من اینستشمارهٔ ۳۳یا رب آن ماه است یا رخسار دوستشمارهٔ ۳۴بگذار تا بمیرم بر آستان دوستشمارهٔ ۳۵نگویم در تو عیبی ای پسر هستشمارهٔ ۳۶کسی را در دو عالم حاصلی هستشمارهٔ ۳۷ساقیا! عقل مرا مست کن ار جامی هستشمارهٔ ۳۸از رخت ارغوان نموداری ستشمارهٔ ۳۹سوخته ای بر درت شب همه شب می گریستشمارهٔ ۴۰در این ایّام کس غمخوار ما نیستشمارهٔ ۴۱چون تو گلی در همه گلزار نیستشمارهٔ ۴۲به بالین غریبانت گذر نیستشمارهٔ ۴۳از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیستشمارهٔ ۴۴جلوه حسن ترا محرم به جز آیینه نیستشمارهٔ ۴۵عمری ست که بر منتظرانت نظری نیستشمارهٔ ۴۶درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیستشمارهٔ ۴۷مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیستشمارهٔ ۴۸«یعلم اللّه» که مرا از تو شکیبایی نیستشمارهٔ ۴۹دل از هوای تو دشوار بر توانم داشتشمارهٔ ۵۰عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشتشمارهٔ ۵۱دوش در سودای او بر من به بیداری گذشتشمارهٔ ۵۲جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافتشمارهٔ ۵۳آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفتشمارهٔ ۵۴شوق توام باز گریبان گرفتشمارهٔ ۵۵رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفتشمارهٔ ۵۶هر شب از هجر تو تا روز نمی یارم خفتشمارهٔ ۵۷راز غم دوستان به کس نتوان گفتشمارهٔ ۵۸ماییم و غم عشق و سر کوی ملامتشمارهٔ ۵۹دست ما کی رسد به بالایتشمارهٔ ۶۰از دوست به دشمن نتوان کرد شکایتشمارهٔ ۶۱بویی ز سر زلف به عالم نفرستادشمارهٔ ۶۲چون مرا بر رخ خوبت نظر افتادشمارهٔ ۶۳چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتادشمارهٔ ۶۴در میان چشم و دل خون اوفتادشمارهٔ ۶۵گل رنگ نگار ما نداردشمارهٔ ۶۶تا کی اندر طلبت دل به جهان در گرددشمارهٔ ۶۷دل نیست که در کوی تو در خاک نگرددشمارهٔ ۶۸از آن سنبل که بر گلنار داردشمارهٔ ۶۹شوریده دل ما سر بهبود نداردشمارهٔ ۷۰آن چه مشک است که در طرّه پرچین داردشمارهٔ ۷۱سالها شد که دلم مهر نگاری داردشمارهٔ ۷۲نه ترا پند سود می داردشمارهٔ ۷۳تو مپندار که دوران همه یکسان گذردشمارهٔ ۷۴هوای باده و آهنگ جام خواهم کردشمارهٔ ۷۵عشق آمد و از سینه من جوش برآوردشمارهٔ ۷۶صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آوردشمارهٔ ۷۷صبا آمد به من بوی تو آوردشمارهٔ ۷۸با لبت اتّفاق خواهم کردشمارهٔ ۷۹چند دلم ز آتش فراق بسوزدشمارهٔ ۸۰باد صبا به نافهٔ چینت نمی‌رسدشمارهٔ ۸۱دلم تا کی چنین افگار باشدشمارهٔ ۸۲مرا به وصل تو گر زان که دسترس باشدشمارهٔ ۸۳خطّی که قرین خال باشدشمارهٔ ۸۴گل همچو رویت زیبا نباشدشمارهٔ ۸۵مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشدشمارهٔ ۸۶چمن را رنگ و بو چندین نباشدشمارهٔ ۸۷هر که را خال عنبرین باشدشمارهٔ ۸۸طاعت ما جز مَی مغانه نباشدشمارهٔ ۸۹در شهر فتنه ای شد می دانم از که باشدشمارهٔ ۹۰برقی از حُسن تو پیدا شد و ناپیدا شدشمارهٔ ۹۱جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شدشمارهٔ ۹۲مگر فتنه عشق بیدار شدشمارهٔ ۹۳هر که را دلدار باید، درد بی درمان کشدشمارهٔ ۹۴گدای کوی تو از پادشا نیندیشدشمارهٔ ۹۵شب چو به سر رفت و آفتاب برآمدشمارهٔ ۹۶باده بیاور که نوبهار آمدشمارهٔ ۹۷من سرو ندیدم که به بالای تو ماندشمارهٔ ۹۸سرو را خطه کمال نماندشمارهٔ ۹۹عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چندشمارهٔ ۱۰۰معاشران که مقیمان کوی خمّارندشمارهٔ ۱۰۱من نشنیدم که خط بر آب نویسندشمارهٔ ۱۰۲چون مرغ سحر در غم گلزار بنالدشمارهٔ ۱۰۳آن را که غمی باشد و گفتن نتواندشمارهٔ ۱۰۴باز در سودای او امروز جان خواهم فشاندشمارهٔ ۱۰۵اگر نسیم صبا زلف او برافشاندشمارهٔ ۱۰۶عشّاق ز دل درد ترا دام نهادندشمارهٔ ۱۰۷ای زده در مشک ناب صد گره و بندشمارهٔ ۱۰۸بتم باز قصد جفا می‌کندشمارهٔ ۱۰۹شوخی نگر که آن بت عیّار می‌کندشمارهٔ ۱۱۰زلف تو خورشید را در سایه پنهان می‌کندشمارهٔ ۱۱۱آنان که طالب تو نگشتند جاهلندشمارهٔ ۱۱۲عاشقان اوّل قدم بر هردو عالم می‌زنندشمارهٔ ۱۱۳گرچه یاران وفادار جفا نیز کنندشمارهٔ ۱۱۴چشم و ابرویت به دل بردن قیامت می‌کنندشمارهٔ ۱۱۵چند جانم پس زانوی عنا بنشیندشمارهٔ ۱۱۶دوش شبم را صفت روز بودشمارهٔ ۱۱۷ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بودشمارهٔ ۱۱۸مرا خیال وصالش ز سر به در نرودشمارهٔ ۱۱۹دل از بند زلفت رها کی شودشمارهٔ ۱۲۰یک لحظه درد عشق تو از دل نمی‌شودشمارهٔ ۱۲۱شب نیست کز غمت دل من خون نمی‌شودشمارهٔ ۱۲۲عشق تو هر لحظه فزون می‌شودشمارهٔ ۱۲۳تیری کز آن دو غمزه‌ی پرفن برون جهدشمارهٔ ۱۲۴عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهدشمارهٔ ۱۲۵بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آیدشمارهٔ ۱۲۶گر از لعل تو کام جان برآیدشمارهٔ ۱۲۷هیهات که نامم به زبان تو برآیدشمارهٔ ۱۲۸بویی ز سر زلف نگارین به من آریدشمارهٔ ۱۲۹چون سرانگشت آن نگارین دیدشمارهٔ ۱۳۰دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسیدشمارهٔ ۱۳۱ای از فروغ روی تو خورشید رو سپیدشمارهٔ ۱۳۲ای دُرج ثمین تو گهربارشمارهٔ ۱۳۳هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحرشمارهٔ ۱۳۴تا که آمد دیده را بالای جانان در نظرشمارهٔ ۱۳۵چشم مستت می‌زند هر لحظه‌ام تیری دگرشمارهٔ ۱۳۶زلف و رخ تو شب است و هم نورشمارهٔ ۱۳۷زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیرشمارهٔ ۱۳۸سیه چاهی ست زلفت تار و دلگیرشمارهٔ ۱۳۹افکند گل ز چهره خود روی پوش بازشمارهٔ ۱۴۰ای ز رخ چون مه و زلف درازشمارهٔ ۱۴۱نازنینان و چار بالش نازشمارهٔ ۱۴۲گشت خط بر گرد آن رخسار چون گلنار سبزشمارهٔ ۱۴۳دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگزشمارهٔ ۱۴۴دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوزشمارهٔ ۱۴۵در خشم رفت و خوش نشد آن تندخو هنوزشمارهٔ ۱۴۶باز می ناید دل ما از پریشانی هنوزشمارهٔ ۱۴۷ای زلف و رخ تو چون شب و روزشمارهٔ ۱۴۸ماییم و به جان مهر تو ورزیدن ازین پسشمارهٔ ۱۴۹مرد این میدان نه‌ای همچون زنان در خانه باششمارهٔ ۱۵۰آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادششمارهٔ ۱۵۱می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوشششمارهٔ ۱۵۲وقت صبوحی آن شوخ سرکششمارهٔ ۱۵۳ای لعل تو کانِ آفرینششمارهٔ ۱۵۴ای گلستان روی تو چون نوبهار خوششمارهٔ ۱۵۵دُزدانه در آمد از درم دوششمارهٔ ۱۵۶گل خودروی و شمشاد قصب پوششمارهٔ ۱۵۷آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوششمارهٔ ۱۵۸به سر طواف کنم بر در شراب فروششمارهٔ ۱۵۹تا کی از دست جفایت تیره بینم روز خویششمارهٔ ۱۶۰زلف تو بر ماه نهد پای خویششمارهٔ ۱۶۱آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟شمارهٔ ۱۶۲ما بریدیم به دوران تو از کام طمعشمارهٔ ۱۶۳سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریفشمارهٔ ۱۶۴باز به بستان شکفته گشت شقایقشمارهٔ ۱۶۵مدّعی در عشق او گر طعنه زد بر من چه باکشمارهٔ ۱۶۶ای ز دوری رخت جامه صبرم شده چاکشمارهٔ ۱۶۷غلغل میخوارگان و غلغله چنگشمارهٔ ۱۶۸اگرچه روز و شبم با تو در خیال خیالشمارهٔ ۱۶۹ز بس که در نظر آمد مرا خیال خیالشمارهٔ ۱۷۰دامن کشان رسید سوی جویبار گلشمارهٔ ۱۷۱دور نشاط آمد و دوران گلشمارهٔ ۱۷۲ای به ما نزدیک همچون جان و دور از ما چو دلشمارهٔ ۱۷۳رسید وقت صبوحی بیار ساقی جامشمارهٔ ۱۷۴در میان موج بحری بیکران افتاده‌امشمارهٔ ۱۷۵تو آفتاب بلندی و من چنین پستمشمارهٔ ۱۷۶دوش جان را در فضای کوی جانان یافتمشمارهٔ ۱۷۷صبحدم بر بوی جانان سوی گلزار آمدمشمارهٔ ۱۷۸باز از چمن غیب برآورد صبا دمشمارهٔ ۱۷۹منم کز درت سر به راهی نکردمشمارهٔ ۱۸۰دوش می‌رفت و آه می‌کردمشمارهٔ ۱۸۱در آرزوی وصالت اگرچه با غم و دردمشمارهٔ ۱۸۲در ره کعبه مقصود و بیابان حرمشمارهٔ ۱۸۳وقت است که در بر رخ اغیار ببندمشمارهٔ ۱۸۴ترا از هر دو عالم برگزیدمشمارهٔ ۱۸۵به دستی دل، به دستی سنگ دارمشمارهٔ ۱۸۶آشکارا کنم این درد که در جان دارمشمارهٔ ۱۸۷به جز ذکر لبت کاری ندارمشمارهٔ ۱۸۸مرا دردی‌ست اندر دل، ولی گفتن نمی‌یارمشمارهٔ ۱۸۹گرچه غریق بحر مضایق چو لنگرمشمارهٔ ۱۹۰بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمشمارهٔ ۱۹۱در پایت اوفتادم ای دوست! دست گیرمشمارهٔ ۱۹۲تو مپندار که از عشق تو دل برگیرمشمارهٔ ۱۹۳من شمع طلعتت را پروانه ای حقیرمشمارهٔ ۱۹۴همی خواهم که تا من زنده باشمشمارهٔ ۱۹۵خیال روی تو مأوا گرفت در بر چشمشمارهٔ ۱۹۶شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشمشمارهٔ ۱۹۷ساقی بده به باده خلاصم ز چنگ غمشمارهٔ ۱۹۸از دوری کنار تو هستم میان غمشمارهٔ ۱۹۹المنّة لِلّه که برآمد همه کاممشمارهٔ ۲۰۰ز سودای غم عشقت چنانمشمارهٔ ۲۰۱من بنده آن قامت و بالا و میانمشمارهٔ ۲۰۲ای قامت تو سرو روانمشمارهٔ ۲۰۳روزی کزین سراچه سفلی گذر کنمشمارهٔ ۲۰۴هر شام شمع چرخ ز طارم درافکنمشمارهٔ ۲۰۵کی دهد دستم که در پایت سراندازی کنمشمارهٔ ۲۰۶دارم غم نهانی و پیدا نمی‌کنمشمارهٔ ۲۰۷در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونمشمارهٔ ۲۰۸ما سر بر آستانهٔ دلبر نهاده‌ایمشمارهٔ ۲۰۹به رخ خاک درت رُفتیم و رَفتیمشمارهٔ ۲۱۰دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیمشمارهٔ ۲۱۱ما شب و روز رند و و مَی خواریمشمارهٔ ۲۱۲منِ غریب که در هجر یار می‌گریمشمارهٔ ۲۱۳بیا که داد صبوح از بهار بستانیمشمارهٔ ۲۱۴پدید نیست دگر ره دل بلا جویمشمارهٔ ۲۱۵دردی که مراست با که گویمشمارهٔ ۲۱۶سحر چون غنچه بگشاید گریبانشمارهٔ ۲۱۷که می‌برد به سوی دوستان سلام غریبان؟شمارهٔ ۲۱۸آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آنشمارهٔ ۲۱۹مکن وز مهربانان رو مگردانشمارهٔ ۲۲۰از آن ساعت که افتادم جدا از صحبت یارانشمارهٔ ۲۲۱چون سایه منم فتان و خیزانشمارهٔ ۲۲۲ای چشم نیم مست تو خمّار عاشقانشمارهٔ ۲۲۳ای حریم آستانت مسکن آوارگانشمارهٔ ۲۲۴از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدنشمارهٔ ۲۲۵درد تو در سینه دارم دم نمی‌یارم زدنشمارهٔ ۲۲۶امروز درین شهر هر آن دل که شود گمشمارهٔ ۲۲۷ای زلف تو بخت تیره منشمارهٔ ۲۲۸ای بت سرو قد سیمین تنشمارهٔ ۲۲۹ای وصالت آرزوی جان غَم پرورد منشمارهٔ ۲۳۰الا ای گل لاله رخسار منشمارهٔ ۲۳۱چند خوری خون دلم، چیست ترا با دل من؟شمارهٔ ۲۳۲باز برآمد اختر میمونشمارهٔ ۲۳۳چه نکهت است مگر بوی بوستان است اینشمارهٔ ۲۳۴چرا گل می کند بیداد چندین؟شمارهٔ ۲۳۵درد ما دوری درمان برنتابد بیش ازینشمارهٔ ۲۳۶گرچه رفت آب رخ من در سر یاری اوشمارهٔ ۲۳۷گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شوشمارهٔ ۲۳۸ای صبا! احوال من با او بگوشمارهٔ ۲۳۹نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاهشمارهٔ ۲۴۰آهی که من خسته برآرم ز جگرگاهشمارهٔ ۲۴۱ای سایبان شاهی بر آفتاب بستهشمارهٔ ۲۴۲زهی زلف تو نرخ سنبل شکستهشمارهٔ ۲۴۳ای بی سببی ز بنده برگشتهشمارهٔ ۲۴۴ماییم و دلی به غم نشستهشمارهٔ ۲۴۵قدحی نوش کن و جرعه به مخموران دهشمارهٔ ۲۴۶ای از آن طرّه سرافکندهشمارهٔ ۲۴۷ای جمال رخ تو تا بودهشمارهٔ ۲۴۸معشوقه به چنگ آر و می و چنگ و چغانهشمارهٔ ۲۴۹ای ز نور رخت افتاده به شک پروانهشمارهٔ ۲۵۰بیاور ای بت ساقی شراب دوشینهشمارهٔ ۲۵۱ای سهی قدّ ترا سرو و صنوبر بنده‌ایشمارهٔ ۲۵۲ای یار! دوش همدم و یار که بوده‌ای؟شمارهٔ ۲۵۳جانا! تو سوز و درد دل ما ندیده‌ایشمارهٔ ۲۵۴من کِیَم، بر آستانت خستهٔ بیچاره‌ایشمارهٔ ۲۵۵ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابیشمارهٔ ۲۵۶ما کرده ایم نامه هستی خویش طیشمارهٔ ۲۵۷به یاد آور که در ایّام خُردیشمارهٔ ۲۵۸چه جرم رفت که یکباره مِهر ببریدیشمارهٔ ۲۵۹ز سودای گل سوری ز عشق روی گلناریشمارهٔ ۲۶۰در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاریشمارهٔ ۲۶۱آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاریشمارهٔ ۲۶۲بکوش تا دل آزرده ای به دست آریشمارهٔ ۲۶۳صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:شمارهٔ ۲۶۴چنین کرشمه کنان گر به شهر برگذریشمارهٔ ۲۶۵من صورتی چنین نشنیدم به دلبریشمارهٔ ۲۶۶ای برگ گل سوری! از خار مکن دوریشمارهٔ ۲۶۷بزن تیغ و مکن تندی و تیزیشمارهٔ ۲۶۸بده ساقی شراب لایزالیشمارهٔ ۲۶۹ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالیشمارهٔ ۲۷۰خیز که شب رفت و صبح کرد تجلّیشمارهٔ ۲۷۱سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلیشمارهٔ ۲۷۲بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامیشمارهٔ ۲۷۳هر کجا بشکفد گلستانیشمارهٔ ۲۷۴جهان پیر را نو شد جوانیشمارهٔ ۲۷۵[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟شمارهٔ ۲۷۶ای به بازار غم عشق تو صد جان به جویشمارهٔ ۲۷۷ای حسن ترا مثال شاهیشمارهٔ ۲۷۸تا بدو کرده ام تولاّییشمارهٔ ۲۷۹خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آییشمارهٔ ۲۸۰گر گریه من بشنوی ای یار بگرییشمارهٔ ۲۸۱هر کس به جست و جویی هر گوشه گفت و گوییشمارهٔ ۲۸۲نگارا! با هواداران ز بیزاری چه می‌گویی