گنج

شمارهٔ ۱۷۰

قافیه: ارگل۹ بیت
دامن کشان رسید سوی جویبار گلای ترک گلعذار به دامن بیار گل
راز نهفته دل بلبل شد آشکاربرطرف جویبار چو شد آشکار گل
دادند بارعام که از بزمگاه خاصآمد به فال سعد در ایوان یار گل
در بار داشت اطلس سبز و حریر سرخشد مشتری هزار چو بگشاد بار گل
هر دم به مجلسی رود از بس تلوّنشیک هفته هیچ جای نگیرد قرار گل
بر دست ساقیانِ سمن رخ شراب لعلگویی شکفته است ز سرو و چنار گل
چندان کشید و باز کشیدش که چاک زداز دست باد پیرهن زرنگار گل
زین سان که زرد و سرخ برآمد به جویباراز شرم باده گشت مگر شرمسار گل
دانی که گل جلال! چرا شد چنین عزیز؟از بهر آنکه عار ندارد ز خار گل