گنج

شمارهٔ ۲۳۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اه۱۱ بیت
نمی کنی نفسی سوی من به لطف نگاهمگر ز ناله شبهای من نه ای آگاه
کجا به دامن وصل تو دسترس یابمکه پایه تو بلند است و دست من کوتاه
مپوش روی که در کوی تو دلم گم گشتبه نور روی تو باشد که باز یابم راه
به بزم خسته دلان آستین ز رو برگیرکه روشنی ندهد چون گرفته باشد ماه
ز عمر خویش مرا یک نفس به سر نرودکه زلف تو نکند عالمم به چشم سیاه
چرا به چاه بلا اوفتادم از زلفتچو با کمند توان آمدن برون از چاه
چنین که بر رگ جان زخم می زند عشقتز پرده ناله زارم برون فتد ناگاه
هزار دل به یکی موی چون نگه داردبه هیچ روی چو زلفت دلی نداشت نگاه
به هفت کلّه افلاک در زنم آتشاگر به درد تو از سوز دل برآرم آه
چو مهر روی تو با خویشتن به خاک برمببینی از سرخاکم دمیده مهر گیاه
جلال را تو اگر خوانی و اگر رانیبه سخت و سست نخواهد شدن ازین درگاه