شمارهٔ ۲۴۰
آهی که من خسته برآرم ز جگرگاهنُه پرده افلاک بسوزم به سحرگاه
از عشق نترسیدم و بنیاد مرا بودافتد به خطر هر که نترسد ز خطرگاه
بر صدر سلاطین چو به مسند بنشینندشرط است که درویش نرانند ز درگاه
گر طرّه عنبرشکن از هم بگشاییپنهان کند اندام ترا تا به کمرگاه
سروی که نیابند ترا جز به خرامشماهی که نبینند ترا جز به گذرگاه
بر چرخ تفاخر کنم آن دم که درآییماننده خورشید مرا از در خرگاه
آن غمزه خون ریز که مست است و سیه دلاو را ز چه رو روضه خلد است نظرگاه
هم لطف خیالت که قدم رنجه نمایدوآید بر بالین من خسته به هرگاه
از چشم جلال ار بچکد خون، عجبی نیستناچار رود خون چو بود ریش جگرگاه