شمارهٔ ۲۴۱
ای سایبان شاهی بر آفتاب بستهبرگرد ماه زنجیر از مشک ناب بسته
بالای تو ز زلفت سروی ست عنبرافشانرخسار تو ز خطّت ماهی نقاب بسته
جادوی زلف شستت بر چشم مَی پرستتصد فتنه را به افسون در عین خواب بسته
زلف کژ تو داده بر باد خاک عنبرروی تو از لطافت آتش در آب بسته
ای چشم ناتوانت در آرزوی لعلتمستی که هست دایم دل در شراب بسته
این سایه بان حُسنت کز عنبرش طناب استبینی همیشه زین پس دل در طناب بسته
از تاب مهر رویت در کان جان عاشقدل خون گشوده آنگه یاقوت ناب بسته
شد اوّلم جگرخون و آمد ز دیده بیرونبار دگر جگر شد خونی کباب بسته
کرده ست نرگس تو خون جلال غارتوز بند زلفت او را در اضطراب بسته