شمارهٔ ۲۴۲
زهی زلف تو نرخ سنبل شکستهبه زنجیر زلفت دل خسته بسته
دلم را ازین بیش مشکن که هرگزنبوده ست بازار گرمم شکسته
بشد عاشق زار تا در رخت دیددلم پاره پاره گلم دسته دسته
از آن چشم و زلف تو تا خود چه خیزددو طرّار و قتال با هم نشسته
خوشا قامت و عارضت هر دو با همکه بخت بلند است و روز خجسته
اگر باز بینم رخت، باز بینمز دامان خود دست محنت گسسته
جلال ار بماند ز عشقت نگرددز لوح دلش نقش عشق تو شسته