شمارهٔ ۲۱۲
منِ غریب که در هجر یار میگریمهمینشینم و تنها و زار میگریم
ز سوز گریه من جان خلق میسوزدبدین صفت که منِ سوگوار میگریم
اگر چو شمع بمیرم به روز غم چه عجبکه من چو شمع به شبهای تار میگریم
بسا که لاله خونین ز اشک من بشکفتاز آن سبب که چو ابر بهار میگریم
به خون دیدهام آغشته است نامه دوستکه مینویسم و بیاختیار میگریم
گهی ز دوری اهل وطن همینالمدمی ز فرقت یار و دیار میگریم
چه روزگار و چه روز است این که من دارمکه روزهاست که بر روزگار میگریم
مرا که کار همه گریه است و یار اندوهعجب مدار که بر کار و بار میگریم
زمین عجب نه که دریا شود ز اشک جلالبدین صفت که من از هجر یار میگریم