شمارهٔ ۲۱۱
ما شب و روز رند و و مَی خواریمساکن آستان خمّاریم
جام در دست و دوست پیش نظروز دو عالم فراغتی داریم
صبحدم چون نهیم مَی بر کفعالم هست نیست پنداریم
دو جهان را به نیم جو نخریمجام مَی را به جان خریداریم
روز و شب رند و مست و مدهوشیمکس نبیند دمی که هشیاریم
ما صبوحی کشان سرمستیمما خراباتیان مَی خواریم
شامگه بر کنار صحراییمصبحدم در میان گلزاریم
دل و دین گو برو ز دست که ماشیوه خود ز دست نگذاریم
سلطنت دونِ ماست تا چو جلالبنده خسرو جها نداریم
هر زمان نام شیخ ابواسحقبر دل و دست و دیده بنگاریم
ما غلامان حلقه در گوشیمبر جبین داغ بندگی داریم