شمارهٔ ۲۱۰
دادیم بسی جان و به جانان نرسیدیمدر درد بمردیم و به درمان نرسیدیم
در ظلمت اندوه بسی تشنه بگشتیمروزی به لب چشمه حیوان نرسیدیم
بس سال که در بادیه عشق برفتیمشد عمر به پایان و به پایان نرسیدیم
گفتند به جانان رسی ار بگذری از جاناز جان بگذشتیم و به جانان نرسیدیم
یاران و رفیقان همه از پیش برفتندما خسته بماندیم و به ایشان نرسیدیم
آن مورچه ماییم که در پای سوارانماندیم و به درگاه سلیمان نرسیدیم
شد هر که همی خواست به مهمانی مقصودجز ما که به دریوزه مهمان نرسیدیم
گفتیم به قربانش رسیم ار برسد عیددر عید رسیدیم و به قربان نرسیدیم
مانند جلال اکثر اوقات بگشتیمچون باد و بدان سرو خرامان نرسیدیم