شمارهٔ ۲۰۹
به رخ خاک درت رُفتیم و رَفتیمدعای دولتت گفتیم و رفتیم
ز روی خویش کردی دور ما راچو گیسویت برآشفتیم و رفتیم
جفاهای ترا با کس نگفتیمدرون سینه بنهفتیم و رفتیم
ز جور یار سنگین دل همه راهبه گریه سنگ را سُفتیم و رفتیم
چو غنچه بس که پرخون شد دل ماچو گل ناگاه بشکفتیم و رفتیم
چو کردی خوار چون خاشاک ما راعنان باد بگرفتیم و رفتیم
به خود بیرون نمی رفتیم ازین درولی از خود به در رفتیم و رفتیم
به عهدت خواب خوش هرگز نکردیمکنون آسوده دل خفتیم و رفتیم
وگر خود رفتن ما بود کامتبه جان منّت پذیرفتیم و رفتیم
جلال! ار قوّت رفتن نداریممیان سیل خون افتیم و رفتیم