گنج

شمارهٔ ۱۶۰

قافیه: ایخویش۹ بیت
زلف تو بر ماه نهد پای خویشپهلوی خورشید کند جای خویش
عاقبتش سر ببرند آن که اوبیش ز اندازه نهد پای خویش
سلسله بر پای صبا می نهداز شکن سلسله آسای خویش
هرکسی آشفته دیگر کسی ستوز همه آشفته و شیدای خویش
حاصلش آشفتگی و تیرگی ستهر که بود معتقد رای خویش
دیر که سودای خطت پُخت زودسر بنهد در سر سودای خویش
کار جهان بین که کند هندوییهم سر بالای تو بالای خویش
پاس رخت دارد در صبح و شامدزد بود خازن کالای خویش
کرد تمنّای رُخت چون جلالهست پریشان ز تمنّای خویش