شمارهٔ ۱۵۹
تا کی از دست جفایت تیره بینم روز خویشساعتی دلسوز شو بر عاشق دلسوز خویش
بخت پیروزم تو باشی گر در آیی از درممن شوم از جان غلام طالع پیروز خویش
عالمی بی روی تو در ظلمت غم سوختندبرفکن معجر ز رخسار جهان افروز خویش
ای ملامتگر ! ز جان من چه می خواهی بگومن خود اندر آتشم زین جان درد اندوز خویش
روزگارم تار و روزم تیره دست از من بدارتابگریم ساعتی بر روزگار و روز خویش
هر که را گوشی بود موقوف پیغام بلاستکی تواند گوش کردن پند نیک آموز خویش
در جوانی پیر گشتم از غم تیمار عشقبرگ ریزان خزانی دیدم از نوروز خویش
هر شبی بنشینم و با شمع گویم درد دلهم به نزد سوخته گر زآنکه گویی سوز خویش
ای کمان ابرو! بترس از ناوک آه جلالبردلش چند آزمایی ناوک دل دوز خویش