شمارهٔ ۲۴
گهی با ما خوش و گه سرگران استنمی دانم که هر دم بر چه سان است
نباشد چشم غیر از قطره آبمرا زین قطره دریای روان است
چه رشک آید مرا از خال هندوکه او در باغ رویش باغبان است
به یاد گوهر افشانی لعلشهمیشه چشم من گوهرفشان است
خرامان قامتش در گلشن نازسهی سروی که بارش ارغوان است
دو سر هرگز به یک بالین کی آیدکه آن بر بالش، این بر آستان است
مگر تو از سر پیمان بگشتیوگرنه عاشق مسکین همان است
دهانت گر نه کام خاطر ماستچرا دایم ز چشم ما نهان است
جلال از دست دل شد غرق آتشاگرچه بحر چشمش بی کران است