گنج

شمارهٔ ۲۵

قافیه: وختهاست۷ بیت
آن چه شمع است که از چهره برافروخته استکه چو پروانه دل سوختگان سوخته است
دهن دوست که تنگی ز وی آموخت دلمدُرفشانی مگر از چشم من آموخته است
آتشی از دل او در دل من می افتدکه دلش آهن و سنگ است و دلم سوخته است
دلبرا طرّه دزد تو چه پُردل دزدی ستکآن همه دل به یکی شب به هم اندوخته است
دل سیه پوش شد از زلف تو چون جا بنماندجامه ماتم جان است که بر دوخته است
من ز دیوانگی باد صبا در عجبمکه به یک جان که ستد بوی تو بفروخته است
گوییا هم اثری هست ز هستی جلالورنه این آتش سوزان ز چه افروخته است