شمارهٔ ۲۳
خطّ تو که در عین خرد عین جمال استخطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است
آن لطف میانت را بنمای به مردمتا خلق بدانند که ما را چه خیال است
زان دوست ملامت مکن ای دوست که او رااز هر دو جهان بی رخ خوب تو ملال است
وقت نظر مرحمت توست که ما رانه طاقت هجران و نه امّید وصال است
ای ناصح ازین بیش ملامت مکنم زانکدر پرده تقدیر کسی را چه مجال است
آن را که کشیده است قضا میل شقاوتدر دیده او کحل سعادات محال است
ای نی به نوا ساز ده، این ناله دلسوزکز چنگ غمان شخص مرا ناله چو نال است
در پرده عشّاق بِدَر پرده عشّاقبی ذوق چه داند که درین پرده چه حال است
از وصل تو یک روز به درمان رسد آخردردی که ز هجران تو بر جان جلال است