شمارهٔ ۷۵
عشق آمد و از سینه من جوش برآوردگرد از من دل خسته مدهوش برآورد
در گوش گرفتم که دگر مهر نورزمعشق آمد و این پنبه ام از گوش برآورد
فریاد که آن غمزه افسونگر جادویک باره مرا از دل و از هوش برآورد
گشتم به یکی جرعه چنان مست که خمّاردوشم ز خرابی به سر دوش برآورد
شد رونق بازار همه عطرفروشانزان غالیه کز طرف بناگوش برآورد
دانی که برآورد مرا از دل و از هوش؟آن سرو کمربند قباپوش برآورد
تا گشت نبات شکرین تو شکرریزبگداخت ز غم قند و شکر جوش برآورد
سودای سر زلف و لب لعل تو صد شوراز حلقه رندان قدح نوش برآورد
تا گفت جلال از لب خاموش تو رمزیغلغل ز صف مردم خاموش برآورد