گنج

شمارهٔ ۵۰

قافیه: ویتوبگذشت۷ بیت
عمرم همه در آرزوی روی تو بگذشتو آشفتگی حال من از موی تو بگذشت
افسوس بر آن نیست که بگذشت مرا عمرافسوس بر آن است که بی روی تو بگذشت
خون شد دلم از حسرت و از دیده بپالودچون در دل من غمزه جادوی تو بگذشت
در حسرت خاک سر کوی تو شدم خاکبادا خنک آن باد که در کوی تو بگذشت
چون ماه نُوَش خلق به انگشت نمایندآن را که خم پشت ز ابروی تو بگذشت
در رُفتن خاک ره و بوسیدن پایتباد سحر از حلقه گیسوی تو بگذشت
در چشم جلال است جهان تیره و دلگیرتا در نظرش طرّه هندوی تو بگذشت