گنج

شمارهٔ ۵۱

قافیه: اریگذشت۷ بیت
دوش در سودای او بر من به بیداری گذشتروز روشن گشت و بر من چون شب تاری گذشت
از حساب زندگانی کی برد عمری که آنگاه در جان کندن و گاهی به بیماری گذشت
بر رخ چون زعفرانم اشک گلناری چکددر دلم هر گه که آن رخسار گلناری گذشت
عشق شور آغاز کرد و عقل را تمکین نماندروزگار مستی آمد دور هشیاری گذشت
باد فردوس است یا بوی خم گیسوی دوستیا برین در کاروان مشک تاتاری گذشت
گر بنالد همچو بلبل در قفس عیبش مکنعاشق بی دل که عمرش در گرفتاری گذشت
عمر شیرین را به تلخی بگذرانیدی جلالای دریغا! عهد آسانی به دشواری گذشت