شمارهٔ ۲۷۳
هر کجا بشکفد گلستانینبود بی هزار دستانی
دل سوزانم از خم زلفتهمچو شمعی ست در شبستانی
خال عنبر بر آن کناره رویهمچو زاغی ست در گلستانی
در سرم تا هوای زلف تو خاستنیست ما را سری و سامانی
بوالعجب حالتی که می ورزدعشق آشفته پریشانی
من به وصل تو کی رسم، لیکنتا بود جهد می کنم جانی
بر لب دجله کی توان دانستحالت تشنه در بیابانی ؟
هر نصیبی رسد به درویشیچون کریمی بگسترد خوانی
آخر ای ابر رحمت ایزدبر سر ما ببار بارانی
هست شعر جلال سحر، ولینیست اندر جهان سخندانی