شمارهٔ ۲۷۲
بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامیکه من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامیبرفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی
من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویاکنون هستم به تنهایی اسیر افتاده در دامی
دلارامم اگر بینی نماند در دل آرامتکه دارد در همه عالم بدین خوبی دلارامی
بر آن بام آن که من دیدم گل خندان همی ماندعجب دارم اگر روید گلی بر گوشه بامی
مجالی نیست کس را ای دریغا در شبستانشوگرنه می فرستادم به دست باد پیغامی
بلای عاشقی بردن نباشد کار هر مردیدر آتش زندگی کردن نباشد کار هر خامی
اگر در سر ندارم من خیال روی و مویت راچه می جویم ز کوی تو به هر صبحی و هر شامی
جلالا جام می بردار و نام و ننگ یک سو نهکه ترک نام اگر گیری برآری در جهان نامی