گنج

شمارهٔ ۲۷۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لی۷ بیت
سرگذشتی بشنو از من داشتم وقتی دلینیک رایی، مقبلی، دانش پرستی، عاقلی
دستگیرم بود همچون عقل در هر حالتیروشنایی بخش همچون شمع در هر محفلی
از قضا ناگاه دیدم دلبری در رهگذارراستی را من ندیدم آنچنان آب و گلی
غمزه مستش به شوخی کرد غارت دل ز منخود نشد جز بی دلی زان دلفریبم حاصلی
او برفت و دل ببرد و من بماندم مستمنددر جهان هرگز کسی دیده ست ازین سان مشکلی
وین زمان عمری ست تا آن دل برفت از پیش منکو دل من کو دل من وا دل من وا دلی
ای جلال! از دل طمع بردار کاو شد غرق عشقزان که این دریای بی پایان ندارد ساحلی