شمارهٔ ۲۷۴
جهان پیر را نو شد جوانیمنه ساغر ز دست ار می توانی
کنون هر روز بستان می کند عرضبه روی دوستان گنج نهانی
شقایق از سیاهی می درخشدچو از ابر سیه برق یمانی
تو از دوران گل دستور خود سازکه بنیادی ندارد زندگانی
مرادی از بهار عمر برگیرکه ناگه در رسد باد خزانی
نماند آن روز و آن دولت که با یارهمی کردیم عیش رایگانی
به وصل روی یکدیگر شب و روزممتّع گشته از عمر و جوانی
مرا از یار دور افکند ایّامچه چاره با قضای آسمانی
جلال! احوال کس در هیچ حالیبه یک حالت نماند جاودانی