شمارهٔ ۱۴۳
دردی از هجر تو دیدم، که ندیدم هرگزو آنچه این بار کشیدم، نکشیدم هرگز
کامم این بود که در پای تو میرم روزیمُردم از حسرت و این کام ندیدم هرگز
بهر تو بس که شنیدم سخن ناخوش خلقوز تو روزی سخن خوش نشنیدم هرگز
هر که را حال نکو بود به کامی برسیدمن بدحال به کامی نرسیدم هرگز
باغبانا! مکن از گوشه باغم بیرونکه من از باغ تو یک میوه نچیدم هرگز
منم آن بلبل عاشق که چو مرغ خانهبر درت ماندم و جایی نپریدم هرگز
جان شیرین ز فراقت به لب آمد چو جلالکز می وصل تو جامی نچشیدم هرگز