شمارهٔ ۱۴۴
دلبر نرفت بر سر عهد و وفا هنوزدر سینه کینه دارد و در سر جفا هنوز
بس فتنه ها که خاست ز چشمان شوخ اووان شوخ چشم می ننشیند ز پا هنوز
گر درد من ازو و دوایم ز دیگری ستیک درد ازین مرا بِهْ از آن صد دوا هنوز
زان روشن است دیده بختم که می کنداز خاک آستانه او توتیا هنوز
یک دم نسیم با دم او همدمی گزیدزان دم معطّر است نسیم صبا هنوز
یک قطره خوی ز عارض او بر زمین چکیدجان می دمد ز خاک به جای گیا هنوز
بر در همی زنم سر و می آیدم به گوشکز آستان ما بنرفت این گدا هنوز
روزی تن جلال چو گردد اسیر خاکجانش به درد عشق بود مبتلا هنوز