شمارهٔ ۲۳۷
گر عاقلی در عشق او، دیوانه شو دیوانه شوور هوش داری زودتر مستانه شو مستانه شو
مستی چشم یار بین مستی گزین مستی گزینزنجیر زلف او بگیر دیوانه شو دیوانه شو
گر عاشقی زو غم مخور وز آتش عشقش گذرپس پیش شمع روی او پروانه شو پروانه شو
رویی مبین جز روی او ، سویی مشو جز سوی اوگر می شوی در کوی او مردانه شو مردانه شو
گر مرد عشقی مردسان بیرون نِه از خانه قدمور مرد عشقش نیستی با خانه شو با خانه شو
از خودپرستان در گذر با بی خودان پیوند کندر قعر بحر بی خودی دُردانه شو دُردانه شو
از مخزن شمس الضّحی این قفل ظلمت برگشاوآنگه کلید عشق را دندانه شو دندانه شو
خواهی که گردی چون جلال از آشنایان درشیکبارگی از خویشتن بیگانه شو بیگانه شو