گنج

شمارهٔ ۱۵۰

قافیه: ادش۹ بیت
آن کآتشی اندر دل خلق است ز یادشاز دود دل خلق گزندی مرسادش
ز نهار! بر غمزدگانش مگذاریدترسم متألّم شود از غم دل شادش
از غمزه مخمور تو زاهد چو خبر یافتدر میکده افتاد ندانم چه فتادش
زین پس دل و باریدن خونابه حسرتکز بند سر زلف تو کاری نگشادش
درویش سری داشت که در پای تو انداختبیچاره نثاری بِه ازین دست ندادش
این یک دو نفس عمر که سرمایه ما بودافسوس که بی روی تو دادیم به بادش
آن کس که به ناکام مرا از تو جدا کردیا رب که خدا کام دو گیتی مَدهادش!
هر کس که سر زلف پریشان ترا دیداز حالت من فرق به مویی ننهادش
مشنو که جلال از تو و از یاد تو خالی ستمگذار زیادش که نه ای دور ز یادش