گنج

شمارهٔ ۱۵۱

می دهم جان ز پی لعل زمرّد پوششگرچه حاصل نشود کام به سعی و کوشش
چشم مستش که به هر غمزه بریزد خونیگو بخور خون من خسته که بادا نوشش
تا چه لطف است، در آن شکل و شمایل که شده ستدیده حیران و خرد واله و جان مدهوشش
تو سکون از دل سودازده من مَطَلبکاین نه دیگی ست که هرگز بنشیند جوشش
غمزه اش هر نفسی خون دلم می ریزدباز جان می دهدم لعل لب خاموشش
باچنین صورت زیبا و قد و خد که تراستگر ملک پیش تو آید ببری از هوشش
دیگرش پند کسان جای نگیرد در گوشهر که آکنده شد از پنبه غفلت گوشش
سر که دارم چو به پای تو فدا خواهد شدمن دلسوخته تا چند کشم بر دوشش
ای جلال! ار سر زلفش به کف آری روزییک سر موی به ملک دو جهان مفروشش