گنج

شمارهٔ ۱۵۲

قافیه: ش۱۲ بیت
وقت صبوحی آن شوخ سرکشاز در درآمد با تیر و ترکش
مُشکش مطرّا، شهدش مصفّاخالش معنبر، ماهش منقّش
چون دیده من، لعلش دُرافشانچون خاطر من، زلفش مشوّش
تنگم به بر در بگرفت و گفتاکردم وداعت بادا شبت خوش
دود سیاهم آمد به سر برکردم زمانی در پای اوغش
من رفتم از خود و او از ترّحمبر چهره ام زد از دیدگان رش
برجَستم از جا بوسیدمش پاگفتم که رفتی شاد آیی و کش
پیشت بنازم، دردت بچینمکی باز بینم آن روی مهوش؟
گفتا: به دوری باید صبوریاین دُرد می نوش و آن دَرد می کش
شُستم به گریه نعل سمندشچون شد سواره بر پشت ابرش
هم دیده خون شد هم جوش زد دلبی او بماندم در آب و آتش
جان جلال از سودای زلفشتا چند باشد اندر کشاکش