شمارهٔ ۶۳
چه فتنه ای ست که ناگاه در جهان افتادچه آتشی ست که اندر نهاد جان افتاد
دل از میان غمت بر کنار بود ولیکبه آرزوی کنار تو در میان افتاد
گل از خجالت رخسار تو برآمد سرخچو عکس روی تو بر روی گلستان افتاد
شدند عالمی اندر هوات سرگردانچو پرتوی ز جمال تو بر جهان افتاد
در آن زمان که همی ریخت خون دل کی بودکه چشم مست تو با حال عاشقان افتاد
به گرد دام غمت بر امید دانه وصلبسی بگشت دلم عاقبت در آن افتاد
جلال در ازل از بستگان زلفت بودگمان مبر که به دام تو این زمان افتاد