شمارهٔ ۶۴
در میان چشم و دل خون اوفتادراز ما از پرده بیرون اوفتاد
چشم مستت دلربایی پیشه کردفتنه ای در ربع مسکون اوفتاد
پرتوی زد عکس رویت بر فلکغلغلی در اوج گردون اوفتاد
مرحبا ای جان جانها کز رختفال مشتاقان همایون اوفتاد
هر سحر کآید صبا از کوی دوستهمچو غنچه در دلم خون اوفتاد
طرفه می دارم که عشق چون توییدر دماغ چون منی چون اوفتاد
تا به چشم من درآمد اشک مناز دو چشمم درّ مکنون اوفتاد
حُسن لیلی یک نظر بنمود رویهر دو کون از چشم مجنون اوفتاد
در سماع از شعر شیرین جلالهر زمان شوری دگرگون اوفتاد