گنج

شمارهٔ ۵۴

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: انگرفت۱۰ بیت
شوق توام باز گریبان گرفتاشک دوان آمد و دامان گرفت
سهل بود ترک دو عالم، ولیترک رخ و زلف تو نتوان گرفت
جان منی، بی تو نفس چون زنمزان که مرا بی تو دل از جان گرفت
هر که چنین فرصتی از دست دادبس که سرانگشت به دندان گرفت
عارض او تا به درآورد خطخرده بسی بر مه تابان گرفت
خال تو بر لعل لبت دست یافتمورچه ای ملک سلیمان گرفت
دل طلب کعبه روی تو کردحلقه آن زلف پریشان گرفت
ما و می و طرف گلستان که بازباد صبا راه گلستان گرفت
بی مه رخسار و شب زلف توخاطرم از شمع و شبستان گرفت
جان جلال از همه عالم بِرستوز دو جهان دامن جانان گرفت