شمارهٔ ۵۵
رفت عمر و غم عشقش ز دل ریش نرفتهیچ کاری به مراد دلم از پیش نرفت
آمد و زنده شدم رفت و بر آمد نفسمنفسی بیش نیامد نفسی بیش نرفت
گر بنالم، من دلسوخته عیبم مکنیدرفت درمانم و دردم ز دل ریش نرفت
سالها خاطر درویش تمنّایی داشتعمر بگذشت و امید از دل درویش نرفت
از وفا بود که ترکش نگرفتم ورنهچه ستم بر من از آن شوخ جفاکیش نرفت
گر شدم بی خبر از عشق مدارید عجبباده عشق که نوشید که از خویش نرفت؟
نوک مژگان تو در چشم من آمد روزیخون چکانست که از چشم من آن نیش نرفت
خیز ازین در به سلامت سر خود گیر جلال!سرنهاد آنکه ازین در به سر خویش نرفت