شمارهٔ ۵۳
آن سرو گل اندام که در زیر قبا رفتباماش عتابی ست ندانم چه خطا رفت
آه از من بیدل که دل سوخته منعمری ست که گم گشت و ندانم که کجا رفت
بر باد شد آن جان هوایی که مرا بوداز باد هوا آمد و بر باد هوا رفت
آورد سلامی و ز ما برد پیامیشامی که شمال آمد و صبحی که صبا رفت
هر تیر که در جعبه ما بود فکندیملیکن چه توان کرد که مجموع خطا رفت
ای شمع! بیا تا من و تو زار بگرییمکز آتش دل دوش چه ها بر سر ما رفت
دیروز طبیبم چو به بالین من آمدبگریست که این سوخته کارش ز دوا رفت
خون جگر سوخته و آه دل سردماین تا به سمک بر شد و آن تا به سما رفت
دل در شکن حلقه زلف تو وطن ساختبیچاره ندانست که در دام بلا رفت
از جور رقیبان ز درت دور نگردمتا خلق نگویند که از دست جفا رفت
آنان که حدیث از لب شیرین نشنیدندفرهاد چه دانند که بر کوه چرا رفت
جان دارم و از باد نسیم تو خریدمجان گرچه شد از دست ولیکن به بها رفت
تنها نه جلال از غم سودای تو سر باختبس سر، که ز سودای تو بر خاک فنا رفت