گنج

شمارهٔ ۳

چون پریشان می‌کند آن زلف عنبربیز رادر جهان می‌افکند آشوب و رستاخیز را
گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقابترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را
ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منیمن نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را
پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکنگر دوایی می کند این اشک خون آمیز را
چون به دستم نیست از پیوند او سررشته ایمی کنم با زلف او پیوند دست آویز را
یک کرشمه گو بکن با جان مشتاقان خودتا نبیند از دو چشم عاشقان خونریز را
باد بگذشت و ز بوی دوست جانم تازه کردخود که گرداند عنان آن باد عنبربیز را
بر در شیرین چو فرهادش گدایی خوشتر استاز سریر پادشاهی خسرو پرویز را
تا ببینی شور مدهوشان فروخوان ای جلال!در سماع عاشقان این شعر شورانگیز را