شمارهٔ ۱۰۰
معاشران که مقیمان کوی خمّارندچو بنگری ز دو عالم فراغتی دارند
غلام همّت آن عاشقان آزادمکه مُلک هر دو جهان در نظر نمی آرند
حریف خلوت دردی کشان خمّار استبتی که خلوتیانش به جان طلبکارند
در آن حریم که خلوت سرای سلطان استگدای بی سرو پا را یقین که نگذارند
شب دراز تو در خواب ناز و، مشتاقانبر آستان درت تا به روز بیدارند
ز کوی خود من آزرده را به جور مرانکه شرط نیست که آزرده را بیازارند
چهار سوی جهان موج خون دل بگرفتز بس که مردم چشمم سرشک می بارند
تو گرچه آتش جانی و برق دلسوزیبیا که سوختگانت به جان خریدارند
چو جان سپردنی ست ای جلال! آخر کارهمان بِه است که در پای دوست بسپارند