شمارهٔ ۹۹
عهد ما مشکن و بر باد مده خاکی چندآتشی در زده انگار به خاشاکی چند
ما چو غنچه همه دل تنگ و تو چون باد صباشادمان می گذری بر سر غمناکی چند
بکشی از سخن تلخ و به دَم زنده کنیدرهم آمیخته ای زهری و تریاکی چند
از وجود من و از عشق جز این بیش نماندآتشی چند در آمیخته با خاکی چند
شهسوارا! بگذر بر صف ما صیدکنانتا سری چند ببندیم به فتراکی چند
ای صبا! بویی از آن غنچه خندان به من آرتا به پیراهن جان در فکنم چاکی چند
چه غم از طعن حسودان که مکدّر نکندنظر پاک مرا طعنه ناپاکی چند
بس کن ای خواجه که ما باک نداریم ز جانچندگویی سخن جان بر بی باکی چند
عشق و تنهایی و غم چند بود صبر جلالچه بود زور زبونی بر چالاکی چند