گنج

شمارهٔ ۱۰۱

من نشنیدم که خط بر آب نویسندآیت خوبی بر آفتاب نویسند
هجر کشیدیم تا به وصل رسیدیمنامه رحمت پس از عذاب نویسند
صبر طلب می کنندم از دل شیداهمچو خراجی که بر خراب نویسند
شرح رخ خوب و زلف غالیه بویتبر ورق گل به مشک ناب نویسند
قصّه خون ریز این دو دیده بیدارکاج بر آن چشم نیم خواب نویسند
حال پریشان این دل پُرتابکاج بر آن زلف نیم تاب نویسند
قصّه درد جلال مردم دیدهبر رُخش از روشنی چو آب نویسند