شمارهٔ ۲۵۵
ای ز چشمان تو در دیده بختم خوابیوز سر زلف تو در رشته جانم تابی
خنک آن باد که از خاک درت برخیزدبرزند چون بوزد آتش جان را آبی
ای ز نوش لب تو چشمه حیوان جامیوی ز گلزار رخت روضه رضوان نامی
کی دلی جان ببرد از سر زلف تو چو هستهر سر موی تو در حلق دلی قلاّبی
دل عشّاق و سر زلف و بناگوش تو هستکاروانی و شب تیره و خوش مهتابی
پرتو عارض تو از خم ابرویت هستهمچو قندیل فروزان ز خم محرابی
بی تکلّف شب تاریک جهان روز شودنیم شب گر ز جمال تو در افتد تابی
نیست اسباب وصال تو مهیّا و خوشادولتی را که مهیّاست همه اسبابی
ای جلال! اشک ببار از غم اگر دل ریشیخنک آن ریش که از وی بچکد خونابی