گنج

شمارهٔ ۲۵۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ارهای۷ بیت
من کِیَم، بر آستانت خستهٔ بیچاره‌ایعاشقی سرگشته‌ای از خان و مان آواره‌ای
نیست دلجویی که جوید خاطر دل‌خسته‌اینیست دمسازی که سازد چارهٔ بیچاره‌ای
چشم خونبارم اگر بر کوه خون‌افشان کندلاله خونین بروید از دل هر خاره‌ای
گر شکنج زلف عنبربار بگشایی ز همصد دل گم گشته یابی بسته بر هر تاره‌ای
بخت آنم نیست کز نزدیک بینم روی تومی‌کنم از دور در صنع خدا نظّاره‌ای
آنکه رخسارش چو گل رنگین بود کی غم خوردگر به خوناب جگر رنگین شود رخساره‌ای
سوخت صد جان شعله عشق تو چون جان جلالزان که بتوان سوخت صد خرمن به آتش پاره‌ای