شمارهٔ ۳۱
من سر زلفش نمی دادم ز دستلیکن از بویش شدم مدهوش و مست
رفت زلف او ز دستم این زمانهست داغی بر دلم زین سان که هست
تا تو بر پا خاستی سروی چو تودر همه بستان نمی آید به دست
هیچ سر بی طوق عشق تو نماندهیچ دل از بند زلف تو نرست
ای به دور نرگس مخمور توشیخ دُردی نوش و زاهد می پرست
زان سر گیسو که در خاکش کشیبس که سرها کرده ای در خاک پست
دیده از تیرش نمی بندم که دربر رسول دوست نتوانیم بست
من شنیدم وصف تیراندازی اشوان سخنها یک به یک در دل نشست
با جلال آن عهد و آن پیمان که کردهمچو زلف خویشتن درهم شکست