شمارهٔ ۳۰
چو سلطان فلک را بار بشکستمه من ماه را بازار بشکست
ز شادُرْوان چو گل بیرون خرامیدز حسرت در دل گل خار بشکست
شب تاریک شد چون روز روشنچو سنبل در گل فرخار بشکست
به لب یاقوت را خون در دل افکندبه رخ خورشید را مقدار بشکست
کمر بربست و سرو از پا درافتادکله بنهاد و بدر انوار بشکست
ز رعنا پیشگی بر قرص خورشیدسر زنجیر عنبربار بشکست
به دور نرگس باده پرستشدرِ خم خانه خمّار بشکست
به خون اشک رندان خراباتخمار نرگس خونخوار بشکست
سر ناموس عیّاران شبروبه چین طرّه عیّار بشکست
فراوان توبه پرهیزکارانکه آن جادوگر بیمار بشکست
جلال از توبه کردن کرد توبهکه توبت کرد و دیگربار بشکست