شمارهٔ ۲۹
کجا گوهر وصلش آرم به دستکه جز باد چیزی ندارم به دست
سر زلف او تا نگیرد قرارکی آید دل بی قرارم به دست ؟
گهش می فشانم سر خود به پایگهش جان خود می سپارم به دست
بدادم دل از دست چون دیدمشچه چاره نبود اختیارم به دست
ز تیغ نگارین اگر سرکشمسزد گر ببندی نگارم به دست
سرآمد درین آرزو روز عمرکه افتد شبی زلف یارم به دست
الا ساقی از جام غم تا به کیبده آن می خوشگوارم به دست
بنه برکفم باده بر یاد آنکه باد است ازو یادگارم به دست
ببازم سر خویش را چون جلالمگر دامن وصلش آرم به دست