شمارهٔ ۹۷
من سرو ندیدم که به بالای تو ماندبالای تو سروی ست که گل میشکفاند
مگذار که این عاشق دلسوخته بی تویک لحظه بماند که به یک لحظه نماند
ترسم که به کام دل دشمن بنشینمتا آن که فلک با تو به کامم بنشاند
فریاد که از تشنگیام جان به لب آمدکس نیست که آبی به لب تشنه چکاند
ترسم که یک امشب که تو در خانه ماییاز بوی سر زلف تو همسایه بداند
فریاد که بیداد ز حد بردی و از توفریادرسی نیست که دادم بستاند
وقت است که بیدار شود دیده بختموز چنگ غم و درد و عذابم برهاند
دیوانه در سلسله گر بوی تو یابددیوانه شود سلسله در هم گسلاند
مشتاق پریشان که دلش پیش تو باشدخواهد که کند صبر ولیکن نتواند
آسان شود این مشکل و روشن شود این شبکاحوال جهان جمله به یک حال نماند
مانند جلال آنکه به سختی بنهد دلهم عاقبتش بخت به مقصود رساند