گنج

شمارهٔ ۲۵۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یدی۹ بیت
چه جرم رفت که یکباره مِهر ببریدیچه اوفتاد که از ما عنان بپیچیدی
به قول و عهد تو دیگر که اعتماد کندکه هر سخن که بگفتی از آن بگردیدی
تو باز بر سر میدان عشق پای منهاز آن جهت که به اوّل قدم بلغزیدی
مگر تو غنچه نورسته ای و من ابرمکه زار زار چو بگریستم بخندیدی
هزار بار بگفتم ترا که مشنو هیچز دشمنان بدی دوستان و نشنیدی
جفا نمودی و رفتی و دل ندادی بازز آه و ناله شبهای من نترسیدی
نگفتیم که به کام دلت رسانم زودبه کام دل نه ولیکن به جان رسانیدی
چه حالتی ست که احوال ما نمی پرسیچه دشمنی ست که از دوستان برنجیدی
نگفتمت که ز خوبان وفا مجوی جلالچو پند من نشنیدی سزای خود دیدی