شمارهٔ ۲۶۵
من صورتی چنین نشنیدم به دلبرییا رب چه گویمت که چه پاکیزه منظری
سایه ز ما دریغ مدار، ای که می کنددر باغ حسن قدّ بلندت صنوبری
قدّ ترا چو سرو چمن دید سجده کردگفتا ز من به یک سر و گردن فزون تری
همسایه توام که تو آثار رحمتیدر سایه توام که تو خورشید انوری
معروف گشته نرگس شوخت به دلبریمشهور گشته غمزه مستت به ساحری
خلقی به رهگذار تو آورده جان به لبزنهار از آن زمان، که بیایی و بگذری
زیور مبند بر رخ و رخساره ای چو ماهای آفتاب حسن! چه محتاج زیوری
چون صبر و هوش رفت برود، کو دلت جلالباده ای بریخت پاک و تو در بند ساغری