گنج

شمارهٔ ۲۷۶

قافیه: بهجوی۹ بیت
ای به بازار غم عشق تو صد جان به جویخود ترا نیست غم حال اسیران به جوی
تا که دلاّل غمت حلقه جانبازان دیدمی زند نعره و فریاد که صد جان به جوی
گر کند داس فنا خرمن هستی جوجوبر من بی خبر واله حیران به جوی
کار عالم همه گر بی سر و سامان گرددبر من سوخته بی سرو سامان به جوی
جام جمشید به من ده که نیرزد برِ منگنج قارون به دو جو مُلک سلیمان به جوی
پیش ما جز سخن باده و پیمانه مگویکه نیرزد همه عالم بر رندان به جوی
ای فلک! گرمی بازار به یک نان چه کنی؟هست در ملک دل ما صد ازین نان به جوی
گر توان دید به بازار قیامت رخ دوستهیچ عاشق نخرد روضه رضوان به جوی
جان بدادیم ز عشق و برِ جانان هیچ استسوخت در درد جلال و بر درمان به جوی